| نخستین بهار خلقت |
| ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧ |
|
-«به نام یگانه صفوت عالمیان»- «و در آغاز، هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه، خدا بود. عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند، و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور، اما کسی نداشت. خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست بیافریند؟ و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود. و خداوند، جاوید بود که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید. دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد. خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه، می جست و نمی یافت. آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید، می پرستیدنش، اما نمی شناختنش و خدا چشم براه « آشنا» بود. و خداوند خدا، برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت! هیچکس او را نمی شناخت، هیچکس با او «انس» نمی توانست بست «انسان» را آفرید! و این نخستین بهار خلقت بود.»
کلمات کلیدی: گوناگون
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|

